سیمین هم رفت و ما در فراقش همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را

سیمین زیبا زیست و تلاش کرد تا سهم خود را از زندگی بزید. سیمین تلاش کرد تا قصه گوی قصه های تلخ و شیرین ملتی باشد که در دوره های پی در پی شاهد جنگ ها و انقلاب ها و کودتا ها و هجوم و  استعمار و استثمار بودند و در این میان زری وار ایثار کردند. یوسف وار جز حق نجستند و همه هستی خود را در هستی سرزمین شان دیدند. مردمی که که در یکدیگر به چشم شوق می نگریستند و دیده های شان روشن و گیرا عشق را تقسیم می کرد و امیدوار و ارزومند طرح شهری چون بهشت را می کشید. در رویاهایش خواب این سرزمین را می دید و همواره به دنبال این بود که به کسی سلام گوید.

سیمین در داستان هایش از زنان گفت از زنان سرزمینش و آرزوهایی بزرگ برایشان داشت. از کلاس درس گفت و از سال ها معلمی اش و حکایت دختران این سرزمین را نوشت.

سیمین زیاد ننوشت اما آنچه نوشت بر قلب ها حک شد و در خاطره ها ماند و خواهد ماند. سیمین رویاهای قومی ما را نوشت و تعبیر کرد.  

سیمین سلیم و مراد را دوست داشت اما تا جایی که تسلیم ابتذال نشوند. سلیم سیمین ساده و دوست داشتنی بود اما تا آن هنگام که کتابخانه ای داشت و کتاب می خواند و از شریعتی و جلال می گفت. تصویر سلیم تا تسلیم روزمرگی نشد خواستنی بود.

و هستی هستی مان بود. زیبا، هنرمند و عاشق. در جستجوی حقیقت و راستی. فال خودش را خودش می گرفت و با استقامت  و راست بود. درگیر انقلاب و جنگ شد و سرانجامش در کوه سرگردان ناگفته ماند! هستی روایتگر داستان سرگردانی نسل ما بود و زری داستان نسل پیش از ما را روایت کرد.

این روزها از سووشون گفتند و از جزیره سرگردانی و ساربان سرگردانش سخنی نرفت. شاید نمی خواهیم بپذیریم سرگردانی قومی مان را در طول این سال ها و در طول تاریخ. شاید نخواستیم بپذیریم حقیقت بودن و ماندن مان را در این روزگار. شاید دوست داشتیم همواره داستان مان را در آیینه تاریخ ببینیم و داستان تاریخی برایمان ابهام آمیزتر و مرموزتر می نمود. اما سیمین در جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان قصه های هزار و یکشبه ما را برایمان برشمرد. از لحظه به لحظه روزهای انقلاب را با همه تلخی ها و خوشی هایش حکایت کرد و از روزهای جنگ که قرار بود نوشته شود و خوانده شود و منتشر نشد و یا نخواست منتشر شود!

منتظر ماندیم تا حکایت هستی را در کوه سرگردان بخوانیم. اما ساربان مان رهسپار نشد و تنها رفت و ما را در منجلاب صحراهای بی آب و علف رها و تنها گذاشت.