رمزپردازی باد در آثار سنایی
فصلنامه علمي ـ پژوهشي علوم انساني دانشگاه الزهرا (س)
سال پانزدهم و شانزدهم، شماره 56 و57، زمستان 1384 و بهار 1385
رمزپردازي باد در آثار سنايي
دكتر مريم حسيني*
چكيده
«رمزپردازي باد در آثار سنايي» مقالهاي دربارة سمبل «باد» و گسترة پهناور و كهن اين واژه در فرهنگ مردم جهان است. در اين مقاله به سمبل «باد» در فرهنگ جهاني و ايراني و همچنين شعر فارسي اشاره ميشود. از ميان شاعران فارسي زبان، سنايي بيش از ديگران از «باد» سخن گفته و به طور خاص به ستايش آن پرداخته است. انتخاب باد و سخن سنايي با آن مربوط به نوع نگرش و جهانبيني سنايي در رابطه با طبيعت و هستي است. در اين مقاله كاربردهاي واژه باد در آثار سنايي مورد بحث قرار ميگيرد و اين كه او چگونه باد را به جاي واژههاي «نَفَس و دَم، روح و ريح» به كار گرفته است.
واژههاي كليدي: سنايي، باد، روح، ريح
مقدمه
مصدر ثلاثي مجرد «روح» در زبان عربي اصلاً واژهاي عبري است كه تلفظ خاص، اشتقاقات و تركيبات آن بيانگر معاني بسياري در زبان عبري و عربي بوده است. از اين ريشه سه حرفي رَوح و ريح به معني نسيم و باد و ياري و مهرباني و شادي است و رُوح به معني جان و روان و وحي و فرشته است.
در قرآن كلمه «رَوح» به معني رحمت دوبار، در سوره يوسف آيه 87 و يكبار در سوره واقعه آيه 87 به كار رفته است.
واژة «رُوح» در قرآن به همان معناي فارسي جان و روان است. در دو سوره «حجر» و «ص» از ماجراي دميده شدن روح خداوند در انسان سخن ميرود: فاذا سويّته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين (حجر / 29)، (ص / 72) و همچنين همين معنا در سوره سجده به عبارتي ديگر تكرار ميشود: ثمّ سّواه و نفخ فيه من روحه. (سجده / 9)
در سوره مريم سخن از روح خداوندي رفته است كه در چهره بشري بر مريم حاضر ميشود. به نظر مفسرين مراد از روح در اينجا جبريل است: فارسلنا اليها روُحَنا فتمثّل لها بشراً سوّياً (مريم / 17)
و گاهي روح به معناي «وحي» نيز به كار رفته است: اوحينا اليك روحاً من امرنا. (شوري / 52).
واژة «ريح» به معني باد است. در قرآن در سوره يونس آيه بيست و دوم از دو نوع باد ياد ميشود. «ريحٌ طيبةٌ» بادي خوش و «ريحٌ عاصفٌ» يا تندباد كه انسانهاي درون كشتي را در بر ميگيرد.
در سوره يوسف يعقوب از استشمام بوي يوسف سخن ميگويد كه در اينجا تعبير «ريح يوسف» به كار گرفته ميشود.
در سوره آل عمران / 117 خداوند عمل كافراني را كه انفاق نميكنند، به بادي تشبيه كرده است كه سرماي سوزاني به همراه دارد و به كشتزار كساني كه در حق خويش ستم كردهاند بزندو آن را نابود سازد.
در سوره ابراهيم / 18 تعبير «ريح عاصف» صفت بادي است كه بر خاكستر اعمال كافران در روز طوفاني بوزد. در سوره اسراء / 69 از شش باد سخن رفته است كه بر سر كافران خواهد وزيد، آنگاه كه بر كشتي سوارند. باد صرصري كه عذاب قوم عاد در آن بود در آيههاي بيست و چهار احقاف، چهل و يك الذاريات و شش الحاقه ياد شده است. كلمه ريح در قرآن كريم هجده بار به كار رفته است و به جز دو سه موردي كه در ابتدا ذكر شد يعني ريح يوسف و ريح طيّبه غالباً معني منفي دارد و حاكي از عذاب و بلا و يا همراه با عذاب است و با صفت عاصف، عاصفه، صرصر، عقيم و نظاير آن همراه است. اينگونه توصيف از باد در قرآن يعني باد محنت و عذاب شبيه توصيف باد شرقي در كتاب مقدس سفر پيدايش است. اين باد «باد محنت باري است كه از طرف خدا فرستاده ميشود تا غلات را خراب كند يا ملخها را همراه خود بياورد يا درخت مو را بخشكاند.» (مايكل فربر، 1999، 235)
«برخلاف واژه ريح مراد كلمة رياح در قرآن همواره نعمتي از نعمتهاي الهي است و آن را «بشري» يا «مبشّرات» ناميده شده است و اين باد غالباً پيش از باريدن باران ميوزد و يا ابرها را همراه ميبرد يا كشتي را، زمخشري مينويسد: مراد از رياح، بادهاي جنوب و شمال و صباست كه رياح رحمت است و دبور ريح عذاب است. همين است كه حضرت رسول (ص) فرمودهاند: اللهم اجعلها رياحاً و لاتجعلها ريحاً (بار خدايا براي ما رياح بفرست نه ريح)» (خرمشاهي، 1374، 409)
اعراب به چهار باد اعتقاد داشتند. بادهايي كه از چهار طرف ميوزد. بادي كه از شمال ميوزد و به آن «شماليه» ميگفتند. بادي كه از جنوب ميوزد و به آن «القبليّه» و «صبا» باد شرقي و «دبور» باد غربي است. در كتاب مقدس هم از چهار باد ياد شده است. بادهايي كه از چهار طرف ميوزند.
«در ميان يونانيان قديم نيز چهار باد شناخته شده بود. زفوروس Zephyrus (باد غربي) بوره آس Boreas (باد شمالي)، نوتوس Notos (باد جنوبي) و اروس (Eros) يا آپهليوتس Apeliotes (باد شرقي). (جيمز هال، 1381، 203) اينان بادها ــ خداهايي بودند كه در مقابل جهات اصلي قرار داشتند.» از ميان اين بادها باد غربي گاه به عنوان باد ملايم و لطيف خوانده شده است.» (مايكل فربر، 1999، 235) هومر در اديسه از اين چهار باد سخن گفته است.
در تصوير ميترا خورشيد ــ خداي آريايي، ميترا را گاهي با تصويري عريان و ايستاده نشان ميدادند كه ماري به پيرامون بدنش پيچيده است. در نقوش برجسته و در نقاشيها، منطقة البروج به شكل بيضي پيرامون آن را گرفته و چهار باد در گوشهها در حال وزيدن هستند. (جيمز هال، 1381، 387)
«در سانسكريت و اوستا اسم مخصوص پروردگار و ايزد مخصوص عنصر باد است و نخستين پروردگاري است كه نذور را ميپذيرد. در «ودا» گاهي براي اسم خاص ايزد «باد» آمده است. در روايات از دو باد ياد شده است. فرشتة نگهبان هواي پاك و سودبخش و ديوي مظهر هواي ناپاك و زيانآور آمده است. (ياحقي، 1369، 118)
در سمبوليسم لغتهاي مشترك عبري و غربي باد و نَفَس به جاي يكديگر به كار ميروند. اولين باد انجيل در شعر دوم كتاب پيدايش، روح خداست كه بر روي صورت آبها حركت ميكند. وقتي كه به شاعري الهام ميشود او در هواي روحاني نفس ميكشد. ژوپيتر بادها را ميفرستد و زندگي را حيات ميبخشد. او با ايوب توسط گردبادها سخن ميگويد. ويرژيل در انئيد به صداي نفس كشيدن زفوروس (باد غربي) اشاره ميكند. باد غربي به طور خاص شخصيت بخشي شده بود. در ادبيات رمانتيك انگليس شاعران علاقه خاصي به بادها نشان ميدهند و آن را الهام روح طبيعت ميدانند. «پيش درآمد» The prelude وردزورث* با نسيم ملايمي كه شاديآور است آغاز ميشود. «من دوباره نفس ميكشم، به من چنين مينماياند هنگامي كه باد شيرين بهشت بر بدنم ميوزيد» و «شلّي»** غزلي خطاب به باد غربي دارد. (مايكل فربر، 1999، 237)
«در ادبيات غرب اين دم و نفس غالباً استعارهاي از زندگي هم بوده است. در كتاب پيدايش به نَفَس خدا اشاره ميشود كه در بيني آدم دميده ميشود. اين كنايهاي است كه تنفس اساساً زيستن است. (همان، 236)
با توجه به اين كه روح و ريح ريشه مشترك دارند و در فرهنگهاي ديني غالباً به جاي هم به كار رفتهاند، هم در قرآن و هم در كتاب مقدس از اين نزديكي معناها و مصداقها استفاده بسيار شده است. وقتي يعقوب در قرآن از شنيدن بوي يوسف به عبارت «ريح يوسف» ياد ميكند، منظور از ريح همان شنيدن بوي جان يوسف است. وقتي پيامبر هنگام ياد اويس قرني ميگويد: «انّي اشّم نفحات الرّحمن من قبل اليمن» مقصود او از نفحه و بو و باد، بوي خوش رحمت رحماني است:
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عتيق هر كه قدر نفس باد يماني دانست
در ميان اقوام كهن باد از تقدس برخوردار بوده است، حتي بعضي از ايشان باد را خدا ميدانستند و الهههاي باد، بخشي از اختيارات آسمانها را داشتهاند. شايد يكي از عللي كه موجب شده بود بادها را خدا بنامند ناديدني بودن آن است. از ميان چهار عنصر خاك و آب و آتش ديدني هستند. تنها باد است كه ناديدني است. موجودي ناديدني كه از قدرتي فراوان برخوردار است و زندگي همه موجودات به حركت او وابسته است.
«هر نفسي كه فرو ميرود ممدّ حيات است و چون بر ميآيد مفرّح ذات» با وزش نسيم و باد گلها ميشكوفند و درختان طراوت و حيات مييابند و همين باد است كه هنگام خشم كشتيها را در هم ميكوبد خانهها را از جا ميكند و با خود ابرها و برفها و بارانهاي تندريزان سيلآسا ميآورد و گاهي چون عذابي بر قوم عاد نازل ميشود.
در شعر فارسي خطاب به باد و سخن با آن سابقه كهن دارد.ناصرخسرو آن آواره يمگان خطاب به باد دلافروز خراساني ميكند و از او ياري ميخواهد:
بگذر اي باد دلافروز خراساني بر يكي مانده به يمگان دره زنداني
و انوري باد را بريدي فرض كرده است كه ميتواند نامه خراسانيان را به خاقان ترك سمرقند برساند:
به سمرقند اگر بگذري اي باد سحر نامه اهل خراسان به برخاقان بر
در غزليات سعدي و حافظ و مولوي نيز باد، سخت جلوهگري ميكند و غالباً در شعر فارسي باد با چهرة مثبت و روشن و زيباي خود كه بوي و خبر معشوق را دارد ظاهر ميشود:
اي نفس خرم باد صبا از بر يــــار آمدهاي مــرحبــا
سعدي
جالب اين است كه در مقايسه بادها و تأثيرات آنها معلوم ميشود كه باد خوش و لطيف در ميان شاعران مغرب زمين همان «باد غربي» است كه وردزورث و شلّي با آن گفتگو ميكنند و درميان شاعران ايراني باد شرقي است كه لطيف و خوش است و بوي عشق از آن به مشام ميرسد.
اين باد در شعر سعدي و حافظ باد صباست. و «صبا بادي است كه صبح در وقت طلوع آفتاب از شرق ميوزد» (حواشي غني، 96) تهانوي مينويسد: بادي كه از طرف مشرق آيد در فصل بهار... به وقت صبح ميوزد. بادي لطيف و خنك است، نسيمي خوش دارد و گلها از آن بشكفد و عاشقان راز با او گويند.» (خرّمشاهي، 1368، ج 1 / 118)
اي باد صبحدم خبر دلستان بگوي وصف جمال آن بت نامهربان بگوي
سعدي
و شاعر حال بستان را هم از باد ميپرسد:
چون است حال بستان اي باد نوبهاري كــــز بلبلان بــرآمد فرياد بيقراري
در غزليات مولانا جلالالدين هم، باد هم بريد است و هم روح. گاه خبر گل را از باغ ميآورد و گاه اخبار شمس الدين را. گاهي روح حقيقت است كه ميوزد و حيات ميبخشد و گاه باد صرصر است كه مايهي غرق كشتي است:
اي بــاغ همي دانــي كـــز بـــاد كــه رقصاني آبــستن ميـــوهستــي ســـرمست گـلستــاني
اين روح چراداري گرزان كـه تو ايـن جسمي وين نقش چـرا بندي گر زانكــه هــمه جــاني
الا اي بــاد شبگيــرم بيـار اخبـار شمسالدين خــداوندم ولـي دانـي تـو از اسرار شمسالدين
ز بـــاد حضــرت قـدسي بنفشهزار چه ميشد درخــتهــاي حقــايق از آن بهـــار چه ميشد
اين چه باد صرصر است از آسمان پويان شده صد هزاران كشتي از وي مستوسرگردان شده
مخلـص كشتي زبـــاد و غــرقه كشتي زبــاد هـم بدو زنده شده است و هم بدو بيجان شده
«و در ديوان هيچ يك از شعراي فارسي زبان به اندازه ديوان حافظ هواي خوش و باد خوش نسيم و نسيم عطر گردان و صبا و باد صبا آمد و رفت نداشته است. باد صبا يا صبا يكي از قهرمانان و موجودات شعري فعال ديوان حافظ است.» (همان، 119)
چــو بــاد عزم سر كوي يار خواهم كرد نفس به بــوي خوشش مشكبار خواهم كرد
نفس بــاد صبــا مشكفشان خــواهدشد عــالم پيــر دگـــربـــاره جـوان خواهد شد
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومنـدي جواب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
در ديوان حافظ 138 بار، در ديوان سعدي 102 بار و در ديوان مولانا 347 بار واژة «باد» به كار رفته است كه جز معني حقيقي باد به معاني مجازي روح و نفس و دم هم ديده ميشود و پر استعمالترين شكل كاربرد آن در معني دعايي است:
جمــالت آفتاب هـــر نظــر بــاد ز خوبي روي خوبت خوبتــر باد
روز وصل دوستداران ياد باد يـاد بــاد آن روزگـاران يـاد بـاد
دوش آگهي زيار سفر كرده داد من نيز دل به باد دهم هر چه بادباد
اما توجه سنايي به باد از نوعي ديگر است. وي نيز در مجموعه غزليات خود چون غزليات سعدي و مولانا و حافظ، باد را بريد و پيك ميان عاشق و معشوق ميداند:
باد عنبر برد خاك كوي تو آب آتش ريخت رنگ روي تو
ديوان / 1004
الا بــرخيـز مه رويـا كه باد مشك بيز آمد همه لشگرگه غم را مفاجا و گــريز آمد
الا يا باد شبگيري رسولي كن سوي موذن هنوز اين دل نياراميد بانگخيز خيز آمد
ديوان / 86
سنايي در يكي از قصايد ديوان كه در ستايش امام زكيالدين بن حمزه بلخي و نكوهش خواجه اسعد هروي است نيز با باد مخاطبهاي دارد و از او كه رانندة كشتي نوح است اخبار امام حرم را ميپرسد:
دوش صبـح بــركشيد علــم شد جهان از نسيم او خــرم
روشني آمد از عدم به وجود تيرگي از وجود شد به عدم
باد صبح آمد از سواد عراق عالمي را سپرده زير قدم
گفتم اي ســايق سفينة نـوح گفتم اي قايد طليعة جم
چه خبر داري از امام رئيس چه اثر داري از امام حرم
ديوان / 387
در ابتداي حديقه الحقيقه، سنايي باد را دفتر سخن ميداند، آنجا كه در صفت خداوندي سخن ميگويد:
آنكه داند ز خاك تن كردن باد را دفتر سخن كردن (حدیقه / 1)
خداوند باد را دفتر سخن كرده است. شاعر باد را به دفتري تشبيه كرده است كه سخنها را بر آن ثبت ميكنند. شايد شاعر ميداند كه اگر باد و هوا نبود هيچ كلمهاي به گوش كس نميرسيد و گويي او ميداند كه همه صداها و آوازها و سخنان افراد بشر دفتري براي ثبت كردن دارند كه حجمي پايانناپذير دارد و از آغاز تاريخ تا امروز همه اصوات را در خود محفوظ نگاه داشته است. آن رازداري كه هيچ رازي به كس ننمايد.
تو به كس هيچ راز نگشايي تو به كس هيچ روي ننمايي
عقلنامه / بيت 64 ص70.
اما آنچه كه در مجموعه آثار سنايي برجسته است و موجب ميشود ما متوجه نگرش خاص شاعر به باد شويم، ابيات فراواني است كه در عقلنامه، كارنامه بلخ و سيرالعباد به باد اختصاص يافته است. اگر خاقاني در شعر فارسي شاعر صبح و خورشيد ناميده شده است سنايي نيز ميتواند به جهت كثرت توجّهات به باد و تعبيرات مختلف آن «شاعر باد» ناميده شود.
از ميان مظاهر طبيعت وي به باد بيش از سايرين علاقهمند است. سنايي در آغاز سيرالعباد حدود سي بيت در وصف باد ميسرايد و در اين منظومه قصه مراتب نفس و روح را هم براي باد تعريف ميكند. در كارنامه بلخ شاعر باد را از بلخ به غزنين ميفرستد تا تاج و معراج و علييّن را در غزنين ببيند.
چند ازين گه درنگ گاه شتاب چند از اين حاجتت به آتش و آب
گــر تو را آرزوي معراج است خــاك غزنين تو را به از تاج است
بــرو از بلخ تــا ســوي غزنين اوت خــود ره دهــــد بـــه عــليين
مثنويهاي سنايي / 174
منظومه عقلنامه* هم در حقيقت چيزي جز بادنامه نيست. در اين منظومه از ابتدا تا انتها شاعر به سخن گفتن با باد مينشيند و آن را بر سه عنصر ديگر برتري ميبخشد و آنرا مدد جان و وزير نفس ميداندكه بدون آن تن بيروح و جان ميشود:
جانها را تو هر نفس مــددي از طـــريق شمـــار بيعــددي
يك دم ار وصل تو نيابد جان در تـن از هجر تو شود بيجان
خــواجة نفس را وزيــري تــو زانكه چون هر دو بينظيري تو
مثنويهاي سنايي / 67
اين منظومه در تصحيح مدرس رضوي حدود دويست و چهل بيت است كه البته با كسر ابيات الحاقي كه در متن راه يافته چيزي حدود دويست بيت خواهد شد. سنايي در اين مثنوي خطاب به باد كرده و آن را وصف ميكند. بيت آغاز اين مجموعه اين است:
السلام عليك يا دم روح از تو بد زنده روح و مركب نوح
مثنويهاي سنايي / 213
سنايي در ابتداي دو منظومه ديگر خود كارنامه بلخ و سيرالعباد به نقش بريدي باد اشاره ميكند و او را قاصدي رايگان مينامد:
ويحك اي نقشبند بيخامه قاصد رايگان بينامه
كارنامه بلخ / 174
مرحبا اي بريد سلطان وش تختت از آب و تاجت از آتش
سيرالعباد / 213
سنايي در اين سه منظومه به جايگاه باد در ميان ساير عناصر در هيئت بطلميوسي اشاره دارد. برطبق نظر قدما محل قرار گرفتن باد بالاتر از آب و پايينتر از آتش است. سنايي به اين موضوع اينگونه اشاره ميكند:
مرحبا اي بريد سلطان وش تختت از آب و تاجت از آتش
سيرالعباد / 213
زآتش و آب كرده افسر و تخت نقشبند عـــــروسكـــــان درخت
كارنامه بلخ / 174
هستي از چابكي فريشته وش كفشت آب آمد وكلاه آتش
عقلنامه / 68
شكفته شدن گلها در بوستان تحت تأثير وزش باد است. سنايي از اين خاصيت باد در هر سه منظومه ياد كرده است. در كارنامه بلخ با مصراعهاي «نقشبند عروسكان درخت» و «مايه شاخسار و دايه باغ» و در سيرالعباد با اين ابيات:
از تو چاك است جامه بر تن گل چون گريبان سرو و دامن گل
گــه بـه نيسان زگـل نگينه كنــي گـــه به دي زآب آبگينه كني
سيرالعباد / ص 214
حـــامل ابــــر آبـــداري تو بـه همه كار كامگاري تو
ابر را در هـوا تــو گـــرياني زابر در بر زمين تو افشاني
با غ را روي چون نگار كني راغ پـــرنقش نـوبهار كني
عقلنامه / 68
در عقلنامه سنايي باد را برپادارنده تخت جمشيد و در سيرالعباد او را مركب جم دانسته است. با توجه به اينكه در ادب فارسي داستان جمشيد و سليمان با هم خلط شده است، ظاهراً اشاره سنايي به مركب جم و تخت جم ناشي از توجه وي به تخت سليمان بوده است. گفتهاند: «او را بساطي بود صد فرسنگ، كه تخت خويش را كه از زرناب بود بر آن مينهاد و بر فراز آن دو كركس تعبيه كرده بودند كه چون سليمان بر تخت ميآمد كركسها به پرواز درميآمدند. (قياس كنيد با داستان نمرود و كيكاووس) در برخي روايات آمده كه سليمان را قاليچه يا شهري بود كه خود و لشكرش بر آن سوار ميشدند و مرغان بر سرش ميايستادند و تختش را سايه ميكردند و باد كه مسخّر او بود، آن تخت و همچنين كشتيهاي تجاري او را به هر سو كه سليمان ميخواست ميبرد... باد همچنين صاحب خبر سليمان نيز بود و در هر كجاي مملكت كسي حديثي كردي باد به گوش سليمان رسانيدي. (بلعمي 1/565)» (ياحقي، 1369، 252)
مايه خشكياي و قابل نم پدر عيسياي و مركب جم
سيرالعباد / ص 213
به هوا تخت جم تو داشتهاي رايت وي تو بر فراشتهاي
عقلنامه / ص67
با توجه به اينكه در كتاب مقدس و قرآن باد نفحه الهي است كه در مريم دميده ميشود و او را به عيسي باردار ميكند، و همچنين عيسي با دميدن به مردگان ايشان را زنده ميكند و بيماران را شفا ميبخشد، وي باد را پدر عيسي و معجزهي عيسي ميداند:
مايه خشكياي و قابل نم پدر عيسياي و مركب جم
سيرالعباد / ص 213
پدر عيسياي و مركب جم نايب خشكياي و قابل نم
كارنامه بلخ / ص 174
در دم نفخ صور ريح تويي پدر و معجز مسيح تويي
عقلنامه / ص 67
باد نفس و دم اسرافيل است كه در صور ميدمد و مردگان را دوباره زنده ميسازد. در بيت بالا به اين خاصيت و ويژگي باد اشاره شده است.
در قرآن باد صرصر بادي است كه ميوزد و هلاكت قوم عاد را با خود دارد. سنايي در عقلنامه به داستان قرآني هم اشاره دارد:
هالك عاد و لشكر عادي چون الف زاصل ابجد آحادي
عقلنامه / 67
سنايي باد و هوا را مايه زندگي ميداند. در اين ابيات سنايي باد را به معني دم و نفس به كار برده است:
در گلين گور و آتشين تابوت جان ما را ز تست قوّت و قوت
سير العباد / 214
اما آنچه در عقلنامه موجب شده كه گفتگوي با باد شكلي رمزي به خود بگيرد اين است كه وي باد را دم روح ميداند. سنايي در سيرالعباد در خطاب به باد او را شبيه و مانسته روح ميداند.
روح را مـــاني ارچه پستي تـو كس نبيند تو را و هستي تو
سيرالعباد / 213
اما در عقلنامه باد و روح يكي ميشوند و سنايي با استعارهاي كنايي باد را دم روح ميداند كه از او روح زنده است.
الســلام عليـــك يـــا دم روح از تو بد زنده روح ومركب نوح
كس نداند تــو را كه چوني تو همچو روح از صفت بـروني تـو
عــــالم روح را تــــو بــرهـاني دل پژمرده را تـو چــون جــاني
زاصل روح آمده است مايه تـو كس نبينـد به ديــده ســايه تـــو
گاه دمساز فــرش خـــاكي تــو گـاه دربـــان روح پـــاكي تـــو
مـــــايه معـجـزات روحي تـــو آيـــت فتــــح را فتـــوحي تــو
عقلنامه / 68-67
سنايي در سيرالعباد قصه مراتب نفس و روح را براي باد تعريف ميكند:
يك زمان از زفان بينش من گوش كن رمز آفرينش من
تــا بداني كه هرچه رام نيند همه جز چون تو باد نام نيند
سيرالعباد / 214
در بادنامه هم وي باد را كه چابكترين مظاهر طبيعت و بيرنگترين و پنهانترين آنان است دعوت ميكند تا در درون آدمي گردش كند و او را به او بشناساند:
خيز و در پيش گير راه سفر ملكت مــا درون مــا بنگر
سفــري كـن درون عالم ما كه شوي خود موافق دم ما
عقلنامه / 72
و در اين سفر به اندرون، شاعر در حقيقت مراتب وجود انساني از مرحلهي پستي و حيواني تا الهي و روحاني بودنش ياد ميكند و گام به گام او را به سفر در اندرون وا ميدارد. شاعر همه بزرگيها و ارزشهاي انسان را به باد نشان ميدهد ولي خاطرنشان ميكند كه همه اين بزرگيها در گرو قلم خواجه امر است كه او رقم آيت «كلّ من عليها فان» را بر انسان خوانده است و خطاب به باد ميگويد كه وقتي آدمي با آن همه ارجمندي عدم و نيست ميگردد تو كه از روح حيواني هستي در اين ميان چه ارزشي داري. سپس خطاب به جان ميگويد كه تا تو به برون ميپردازي از پادشاهي درون بيخبري، اما اگر چون باد گردشي در خود داشته باشي خواهي فهميد كه هر دو جهان در ضمن آيت انساني نهان هستند.
باد ضمن گردش در درون انسان جهنم و بهشت را ميبيند. در منظومه سنايي انسان محور هستي است اما همين مدار و محور جانش در گرو قدرت لايزالي ديگري است.
نتيجه
مطالعة حاضر نشان ميدهد كه عنصر «باد» در ادبيات، عرفان و كتابهاي مقدّس جلوهها و چهرههاي گوناگوني داشته است. بخشي از ادب پارسي ماجراي گفتگوي شاعرانه با باد است. در كتابهاي ديني از بادهاي رحمت و عذاب الهي ياد شده است. مردمان باستان به جهت نامريي بودن و همه جايي بودن «باد» آن را مظهر و جلوهاي از حقيقت ميدانستند.
در شعر فارسي پيش و پس از سنايي «باد» بريد و چاپاري است كه حامل قصّه و خبري از عاشق به معشوق و يا از معشوق به عاشق است. باد رساناي صداي نالهها و دردهاي شاعر به دادخواهي به دوردستهاست. سنايي باتوجه به وجهة شاعرانهاش از خبرنگاري و خبرگزاري باد آگاه است و باتوجه به وجهة حكيمانهاش و تسلّط بر قرآن و آگاهي از احاديث و توجه به واژة نمادين ريح در قرآن، به نزديكي واژگاني و معنايي روح و ريح، نفس و نَفَس توجه ميكند و در آثار رمزي خود با باد سخن ميگويد.
سنايي علاقهمند است كه در ابتداي مثنويهاي خود گفت و گويي با «باد» داشته باشد. وي از ميان مظاهر طبيعت و جهان «باد» را برميگزيند. چهرة نامريي باد، حضور همهجايي وي و رسالت وي به اين عنصر صورتي مبهم و خيالانگيز و چند لايهاي ميبخشد كه شاعر را بر آن ميدارد تا آن را بهعنوان نماد حقيقت روح بپذيرد و در آثارش با او و از او سخن گويد.
سنايي باد و ريح را همان نغمهاي ميداند كه در مريم دميده ميشود، در آدم دميده ميشود، دم عيسوي هش عيسي هم از آن رقم است. سنايي باد را برميگزيند كه سرمنشأ هستي و جان است. نفس و نَفَس است. حديث الرّيح من روح الله[1] دلالتي براي وي در كاربرد جابهجاي روح و ريح است. شاعري كه در هر واقعيتي حقيقت را ميخواهد، مييابد و ميبيند.
منابع و مآخذ
خرمشاهي، بهاءالدين. (1368)، حافظنامه، 2ج. تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي و سروش، چاپ سوم.
سنايي، مجدودبن آدم، (1382)، حديقة الحقيقه، تصحيح مریم حسینی، تهران، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی.
سنايي، مجدودبن آدم، (1360)، مثنويهاي حكيم سنايي، تصحيح مدرس رضوي، تهران، انتشارات بابك، چاپ دوم.
سنايي، مجدودبن آدم، (1364)، كليات ديوان، تصحيح مدرس رضوي، تهران، انتشارات كتابخانه سنايي، چاپ سوم.
هال، جيمز، (1381)، فرهنگ نگارهاي نمادها در هنر شرق و غرب، ترجمه رقيه بهزادي، تهران، انتشارات فرهنگ معاصر.
ياحقي، محمد جعفر، (1369)، فرهنگ اساطير و اشارات داستاني در ادبيات فارسي، تهران، انتشارات سروش، چاپ اول.
قرآن، (1374)، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، تهران، انتشارات نيلوفر و جامي.
Ferbe, Michael. (2000), A Dictionary of Literary symbols, Cambridge, University Press Second Print.
* دانشیار گروه ادبيات فارسي دانشگاه الزهرا (س)drhoseini@yahoo.com Wordsworth
*مرحوم مدرس رضوي عقلنامه را جزو آثار سنايي ذكر كرده است. دكتر شفيعي كدكني در تازيانههاي سلوك نگارش آن را مربوط به قرن هشتم و نهم دانستهاند، اما با توجه به اينكه نسخهاي از عقلنامه در مجموعه كليات سنايي در كتابخانه مركزي مورخ 684 هجري موجود است، به احتمال قريب به يقين اين منظومه هم از سنايي است.